زمانی خيلی حساس بودم.اون زمان که خاطره ای از عشق رو هميشه و همه جا به ياد داشتم و تکرارش می کردم.هميشه می ترسيدم که نکنه تنهاترين حس حقيقی که تا حالا لمسش کردم از يادم بره.می ترسيدم که قيافه اش / صداش / راه رفتنش /... از يادم بره.
حدود ۴ سال ميشه؟حتی اين گذر کشف نشده زمان رو هم از دست دادم.همه اون چيزهايی رو که داشتم بخاطر بزرگ شدن بهتر بگم به مرگ نزديک شدن دارم از دست می دم.همون طوری که خودشو از دست دادم.
ترسم از اينه که خودمو از دست ندم.خودم دارم توی دريای پر تلاطم زندگی آروم آروم غرق ميشم.
فقط خدايا کمکم کن اگر لايقشم.
************************************************************
در اين سوز و سرمای اجتماع و در اين فرا خوان شيطان تنها و تنها عکس کودکی هايمان بيدار مانده. فقط آن دوران روان از آفرينش خالی از وسوسه های فرياد مانده.گذشت بدون آنکه ردپايی مانده باشد خيلی زود منجمد شد.
