رشد می کنیم و بزرگ می شویم.به قیمت تنهایی.بزرگ می شویم به قیمت فراموشی.بزرگ می شویم به قیمت از دست دادن.از دست دادن خاطره ها.از دست دادن لذت ها.از دست دادن دلخوشی ها و مهربانی ها.

اینجا پایان پیاده روی های تفکرات من روی سنگ فرش های لذت است.این عدم و خلاای است از نگرش من  به من.نگرشی سرد و بی روح که خنده های تکراری و اجباری را روی فراموشی های مخیله ام بیدار می کند.

 

شلاق های روزگار قلم خشکیده را از دست نحیف و بی رقمم ستانده و با ماشین های دستوری اجین کرده.ماشینی که در صحبت های شیرین و به ظاهر مهربانشان، فقط از دستورات ادبی اطاعت می کند.

 

هیچ کس،کسی را به خاطر بی کسی اش خوشحال نمی کند.

 

امروز غریب واژه ای است بی معنا در تنهایی های اجتماع.اجتماعی که قبل از طلوع خورشید با تعاملات به ظاهر تمدن و استاندارد شروع می شود و با چرت های نقلیه ها غروب می کند.

امروز سلام و انجام کار و ... همه وهمه از استانداردها و اوراق استاندارد شده تبعیت می کند.شاید فردا برای ابراز عشق هم استانداری گذاشتیم به نام طرح تکریم ارباب رجوع.نیشخند

 

بشر امروزه در مقابل این شتاب تکنولوژی گنگ و مبهوت مانده و بدون درک مقتضیات فقط مجبور به تصمیم و اطاعت است.