درباره نویسنده
شیخ
من شن کویر نفرتم. من فریاد خفه دل های خسته ام. من زنجیر پاره زندگی ام. این همه گفتم نشناختی.باز می خوای چی بگم؟
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • شیخ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • نوشخوارهای ذهنی یک نیمچه روانی
  • یادش بخیر
  • یه پست رنگی
  • یه تایپ 30 صفحه ای !
  • یه گرافیک یادم داد!!!
  • ولنتاین
  • پیشنهاد
  • خیام !
  • آنچه گذشت ؟ - قسمت 26 ام
  • دلت کشیده می خواد ؟
  • بهترین راه بین دو نقطه : خط مستقیم
  • فن بیان در سالاد الویه بدون باگت!!!
  • 1 پدر همیشه پدره
  • میانبر
  • اعصابم عین سگ خط خطیه
  • موج مثبت و انرژی رو از پشه ها یاد بگیریم.
  • خاطرات 1 میلیاردر
  • تفاوت ها
  • مسواک
  • نگاهم به گذشته ام است
  • بعد از گذشت ثانیه ها
  • امروز
  • وزنه های انسان کیلویی :: قسمت اول
  • بازنده
  • حماقت
  • شعر نازنین
  • مرگ بدون جان کندن
  • سایه
  • اشک های یک حنجره
  • به پایان می اندیشم
کلمات کلیدی مطالب
  • آدم بشر انسان (٤)
  • پیروزی (۳)
  • آرزو (۳)
  • مغز (۳)
  • خوب و بد (۳)
  • خـــــون (٢)
  • خاطرات (٢)
  • حسادت (٢)
  • خدا خلق وجود (٢)
  • حوا مرد و زن زندگی (۱)
  • آنرژی (۱)
  • مسواک (۱)
  • بازنده (۱)
  • گذشته (۱)
  • شهید (۱)
  • شکست (۱)
  • حماقت (۱)
  • پشه (۱)
  • موج آب (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • تیر ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • بهمن ۸۸
  • مهر ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • دی ۸٤
  • مهر ۸٤
دوستان من
  • سایت شرکت سپید آذران
  • توانا رسانه نوین
  • وبلاگ خودمه
  • پسر مترقی
  • آب و آتش
  • زیگول
  • ساز مخالف
  • آموزش زبان
  • ستاره سپید عمو
  • اوشا بانوی سپیده دم
  • هنگامه
  • پرتال پزشکان ایران
  • اخبار حوزه سلامت
  • وبلاگ های پزشکان
کدهای اضافی کاربر



mansiz
مسواک
نویسنده: شیخ - سه‌شنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٩

می خوام مغزمو از کاسه سرم بکشمش بیرون. حتی زورکی. با فشار درش مییارم تا همه اون سیم ها و رگ ها  و مسیرهای حسی اینا و... که همه با سماجت منطق بهش وصل شدن، کنده بشن. می خوام یه شب که همه خوبیدن. کاسه سرمو باز کنم. مغزم رو در بیارمش. با آرزوهام مسواکش بزنم. می خوام اونقدر مسواکش بزنم که دیگه این خون و آب و هر کفت و زهر مار دیگه از روش تمیز شه. می خوام فقط آرزو هام روش باشن.

خاطراتمو مسواک می زنم. روابطمو. بینش و دی و نگاه رو. روز و شبم رو. هر چیزی که دم دست باش و مزاحم آرزوهام باشه رو می شورم. دیگه نمی خوام مغزم بیشر از این پوسیده بشه.

اینجوری خیلی سبک تر میشه.

دیگه نمی خوام سیم های ارتباطی شو وصل کنم. همون جوری می ندازم تو جاش. و آسوده و سبک بال به زندگیم ادامه بدم. به آرزوهام جون بدم.

آره . بالاخره ١ روز می کنم. بالاخر ١ شب مسواک می زنم. قول میدم.

نظرات ()



حماقت
نویسنده: شیخ - شنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٧

مدتها پیش من باعث و مسبب حسادت خیلی ها بودم.اما حالا،دارم به خیلی کس ها و چیز حسادت می کنم.سوز آه و حسرت نگاه های تعقیب کننده مادی من که روز به روز تو عمق و ژرفای اجتماع و افراد و درجاتشون فرو می بره و منو از درون می سوزونه.

وقتی به گذشتم نگاه دقیق تری می کنم خودم رو مقاوم تر و برتر می بینم اما حالا توانایی این رو ندارم که در احوال حالم و حضور کنونی ام نگاه کنم چه برسه به اینکه دقت کنم.

نمی دونم شاید این بلوغ مزخرف سنی منو تبدیل به یک کودک عاجز و درمانده کرده باشه.وقتی یه سیری تو زندگی ات داشته باشی و بخاطر غفلت این بینش رو از دست بدی و دوباره برگردی روی نقطه صفر اول،توانایی حرکت تو لحظه شعور و نگرش و بینش خیلی خیلی سخت میشه.بعد حرکت کردن و رفتن و رسیدن به اونجایی که سالها درش بودی هم سخت میشه.کمتر کسی هست که بتونه راه رفته رو دوباره پیدا کنه.این دایره زندگی داره رو حجم و مختصات خاصی، زمان رو می بلعه.طوری  که نمی توان دید که فلک چطور روی ستون پایه پرگار می چرخه.

 

شاید بی توجهی خودم به زندگی ام.شاید راه دادن افراد دیگری به زندگی ام که نباید اجازه مانور بهشون می دادم زندگی مو این شکلی کرده.روز به روز قرایح سریعم رو خاموش تر و خفه تر می بینم.دارم کسی رو از دست می دم که وجود منه.شاید هم از دستش دادم.این کمر درد ها،سرفه های عمیق،چشم های کم سو تر از دیروز،شاید اینها همه و همه نتیجه اشتباهاتم باشن.که انجماد خون تو شریان هام ناشی باشه.شاید منی که خودمو تو دروغ ها و حماقت های دوستی گول زدم.حرکت تند خون رو کند کرده باشم.چه صفت خوبی؟

احمق.      حماقتی که همیشه و همیشه انجامش دادم با حالی که ازش باخبر بودم اما نه به اندازه امروز.

حماقتی که باعث شد یادم بره از چه کسانی متنفرم

حماقتی که افراد رو تو جام فریب به کالبد دوستی تزریق کردم و خودم رو اسیر زهر نادانی کردم.

نارنین کم رنگی تو یه دلیل مهمه.

نظرات ()