بعد از اذان و افطار خوری رفتم بیرون تا هوایی تازه کنم.تو مسیر برگشت ذهنم مشغول بود و مدام با خودم قر میزدم و به خونه نزدیک تر میشدم. همین جور که تو افکارم غوطه ور بودم و داشتم بر می گشتم خونه.که یهو آق مش رضا رو دیدم.
آق مش رضا (آقا مشهدی رضا) با قامت خمیده و دستهای باز به پهلو در حالی که پیرمرد بودنشو با راه رفتنش نشون می داد. سریع و چابک ٧٠-٨٠ قدمی ازم جلو تر به سمت خونه اش روانه بود. تنها پسرش تو جبهه شهید شده بود. ٢ تا دختر داره و ١ عیال مریض که از شواهد پیداست که سرطان داره. سالی چند بار میاد خونمون تا موی (درخت انگور) خونمونو حرص کنه یا سم پاشی کنه و... آخه این درخت با درخت توی خونشون هم سن و ساله. با اینکه حاجی شده اما حاج رضا رو زبونم نمی چرخه. خلاصه اینکه آدم خیلی خوبیه و بالشخصه خیلی دوسش دارم.
مش رضا از من جلوتر راه می رفت. قدم ها مو شمرده تر کردم تا ازم دورتر شه. چون حوصله گپ زنی و احوالپرسی های ١ پیرمرد رو نداشتم. چون می دونستم از سختیه روزه و حال بابا و مامان و اینا می پرسه. کلا خارج از مد تشریفات اجتماعی بودم .همین که رسید جلو مسجد محله مون.
١هو ایستاد.منم قدم هامو مثل نفسهای ١ بیمار آسمی شمرده تر کردم. دیدم داره بالای دیوار مسجد رو به دقت نگاه می کنه. همون جایی که عکس شهیدها رو زدن. داشت دنبال عکس پسرش می گشت فکر کنم. این تابلو سالهاست که اونجا نصب شده. حدود ١٠ ثانیه وایساد و فکر کنم ١ دل سیر عکس پسرشو تماشا کرد و به حرکتش ادامه داد.
وقتی منم به اون نقطه رسیدم وایسادم و عکساشونو نگاه کردم. جیگرم آتیش گرفت. ١ پدر بعد ٢٠ سال که پسرش مفقودالاثر شده (و از دار دنیا ١ قبر هم نداره)، هنوز هم بیادشه. شاید اگه شهید نمیشد الان ۴٠ سال رو داشت. کمک حال پدرش بود. نمی ذاشت باغ شون از تشنگی تلف شه. نمی ذاشت مادرش بیماریش تا این حد حاد بشه و ١ تکیه گاهی بود برای خونوادش.
دیگه قدم های حاج رضا اونجوری سریع و چالاک نبود.

پی نوشت :از خودم میپرسم. اگه اون زمان منم بودم می تونستم تو سن ١٩ سالگی برم جنگ ؟؟؟
ای پست نیاز به دوباره نویسی داره. چپ چپ نگام نکن می دونم ایراد زیاد داره.
