درباره نویسنده
شیخ
من شن کویر نفرتم. من فریاد خفه دل های خسته ام. من زنجیر پاره زندگی ام. این همه گفتم نشناختی.باز می خوای چی بگم؟
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • شیخ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • نوشخوارهای ذهنی یک نیمچه روانی
  • یادش بخیر
  • یه پست رنگی
  • یه تایپ 30 صفحه ای !
  • یه گرافیک یادم داد!!!
  • ولنتاین
  • پیشنهاد
  • خیام !
  • آنچه گذشت ؟ - قسمت 26 ام
  • دلت کشیده می خواد ؟
  • بهترین راه بین دو نقطه : خط مستقیم
  • فن بیان در سالاد الویه بدون باگت!!!
  • 1 پدر همیشه پدره
  • میانبر
  • اعصابم عین سگ خط خطیه
  • موج مثبت و انرژی رو از پشه ها یاد بگیریم.
  • خاطرات 1 میلیاردر
  • تفاوت ها
  • مسواک
  • نگاهم به گذشته ام است
  • بعد از گذشت ثانیه ها
  • امروز
  • وزنه های انسان کیلویی :: قسمت اول
  • بازنده
  • حماقت
  • شعر نازنین
  • مرگ بدون جان کندن
  • سایه
  • اشک های یک حنجره
  • به پایان می اندیشم
کلمات کلیدی مطالب
  • آدم بشر انسان (٤)
  • پیروزی (۳)
  • آرزو (۳)
  • مغز (۳)
  • خوب و بد (۳)
  • خـــــون (٢)
  • خاطرات (٢)
  • حسادت (٢)
  • خدا خلق وجود (٢)
  • حوا مرد و زن زندگی (۱)
  • آنرژی (۱)
  • مسواک (۱)
  • بازنده (۱)
  • گذشته (۱)
  • شهید (۱)
  • شکست (۱)
  • حماقت (۱)
  • پشه (۱)
  • موج آب (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • تیر ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • بهمن ۸۸
  • مهر ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • دی ۸٤
  • مهر ۸٤
دوستان من
  • سایت شرکت سپید آذران
  • توانا رسانه نوین
  • وبلاگ خودمه
  • پسر مترقی
  • آب و آتش
  • زیگول
  • ساز مخالف
  • آموزش زبان
  • ستاره سپید عمو
  • اوشا بانوی سپیده دم
  • هنگامه
  • پرتال پزشکان ایران
  • اخبار حوزه سلامت
  • وبلاگ های پزشکان
کدهای اضافی کاربر



mansiz
1 پدر همیشه پدره
نویسنده: شیخ - چهارشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٩

بعد از اذان و افطار خوری رفتم بیرون تا هوایی تازه کنم.تو مسیر برگشت ذهنم مشغول بود و مدام با خودم قر میزدم و به خونه نزدیک تر میشدم. همین جور که تو افکارم غوطه ور بودم و داشتم بر می گشتم خونه.که یهو آق مش رضا رو دیدم.

آق مش رضا (آقا مشهدی رضا) با قامت خمیده و دستهای باز به پهلو در حالی که پیرمرد بودنشو با راه رفتنش نشون می داد. سریع و چابک ٧٠-٨٠ قدمی ازم جلو تر به سمت خونه اش روانه بود. تنها پسرش تو جبهه شهید شده بود. ٢ تا دختر داره و ١ عیال مریض که از شواهد پیداست که سرطان داره. سالی چند بار میاد خونمون تا موی (درخت انگور) خونمونو حرص کنه یا سم پاشی کنه و... آخه این درخت با درخت توی خونشون هم سن و ساله. با اینکه حاجی شده اما حاج رضا رو زبونم نمی چرخه. خلاصه اینکه آدم خیلی خوبیه و بالشخصه خیلی دوسش دارم.

مش رضا از من جلوتر راه می رفت. قدم ها مو شمرده تر کردم تا ازم دورتر شه. چون حوصله گپ زنی و احوالپرسی های ١ پیرمرد رو نداشتم. چون می دونستم از سختیه روزه  و حال بابا و مامان و اینا می پرسه. کلا خارج از مد تشریفات اجتماعی بودم .همین که رسید جلو مسجد محله مون.

١هو ایستاد.منم قدم هامو مثل نفسهای ١ بیمار آسمی شمرده تر کردم. دیدم داره بالای دیوار مسجد رو به دقت نگاه می کنه. همون جایی که عکس شهیدها رو زدن. داشت دنبال عکس پسرش می گشت فکر کنم. این تابلو سالهاست که اونجا نصب شده. حدود ١٠ ثانیه وایساد و فکر کنم ١ دل سیر عکس پسرشو تماشا کرد و به حرکتش ادامه داد.

وقتی منم به اون نقطه رسیدم وایسادم و عکساشونو نگاه کردم. جیگرم آتیش گرفت. ١ پدر بعد ٢٠ سال که پسرش مفقودالاثر شده (و از دار دنیا ١ قبر هم نداره)، هنوز هم بیادشه. شاید اگه شهید نمیشد الان ۴٠ سال رو داشت. کمک حال پدرش بود. نمی ذاشت باغ شون از تشنگی تلف شه. نمی ذاشت مادرش بیماریش تا این حد حاد بشه و ١ تکیه گاهی بود برای خونوادش.

دیگه قدم های حاج رضا اونجوری سریع و چالاک نبود.

شهید محمد حاج سلمانی

پی نوشت :از خودم میپرسم. اگه اون زمان منم بودم می تونستم تو سن ١٩ سالگی برم جنگ ؟؟؟

ای پست نیاز به دوباره نویسی داره. چپ چپ نگام نکن می دونم ایراد زیاد داره.

نظرات ()



موج مثبت و انرژی رو از پشه ها یاد بگیریم.
نویسنده: شیخ - دوشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٩

کار خاصی برای الانم ندارم. از سر بی کاری اومدم بلاگ نویسی بکنم. هر چی به مخیله خالی از خیالم فشار میارم که چیزی بنویسم چیزی ندارم که بنویسم. خالیه خالیه مغزم.

البته اگه این پشه های شب گرد بزارن. عاشق من و مانیتور اند. کلا جونور های جالبی ان. شبا با خودم تا دیر وقت بیدارن. وقتی به مانیتور زل زدم و دارم فکر می کنم. اونا هم رو مانیتور میشین و از نور تنها منبع روشنایی (مانیتور) اتاق لذت می برن. حتی وقتی من خوابیدم اونا باز هم بیدارن و خون می خورن.

ما آدم ها معمولا خون دل می خوریم و انواع مریضی ها رو می گیریم. مثل دیابت و سکته و ... اما اینا این همه خون ما آدم های مریض رو می خورن ککشون هم نمی گزه.

اما این جوری هم که نمیشه. اون آقا ژاپنی بود ملت رو می ذاره سر کار میگه از بلور آب های منجمد شده عکس میگیره. مثلا بلور خوشگله رو میگه گذاشتم پیش اسم خدا. یا پیش دوست دارم و از این جور حرف ها.

خوب . به جای اینکه بر و بر مانیتورتو نگا کنی نتیجه بگیر خوب. خوب نداره!!! این پشه ها که انقدر با ما جورن. پیش ما می مونن و با ما زندگی می کنن و از خون خوشمزه ما می خورن چرا دچار مشکل نمیشن؟؟؟

نکنه این پشه ها هم مشکل دارن ما خبر نداریم ؟ یا مشکل دارن خودشون خبر ندارن ؟ اینا که دکتر ندارن برن دوا درمون کنن.

شاید اگه ١ تحقیق درست حسابی بکنن (دانشمندان بیکار رو میگم ها - همون نخبه ها) احتمال داره بتونن ثابت کنن که در اثر استفاده انسان ها از روغن جامد نباتی مرگ و میر پشه ها زیاد شده. یا مثلا میانگین طول عمرشون نسبت به ١ میلیارد سال قبل سه صدم ثانیه کم شده.

پی نوشت :

١-پست قبلی مال من نیست (١ روز از خاطرات ١ میلیاردره)

٢- یادم رفت. آهان !!! یادم افتاد. شاید این پست ادامه داشته باشد.

 

نظرات ()