می خوام مغزمو از کاسه سرم بکشمش بیرون. حتی زورکی. با فشار درش مییارم تا همه اون سیم ها و رگ ها و مسیرهای حسی اینا و... که همه با سماجت منطق بهش وصل شدن، کنده بشن. می خوام یه شب که همه خوبیدن. کاسه سرمو باز کنم. مغزم رو در بیارمش. با آرزوهام مسواکش بزنم. می خوام اونقدر مسواکش بزنم که دیگه این خون و آب و هر کفت و زهر مار دیگه از روش تمیز شه. می خوام فقط آرزو هام روش باشن.
خاطراتمو مسواک می زنم. روابطمو. بینش و دی و نگاه رو. روز و شبم رو. هر چیزی که دم دست باش و مزاحم آرزوهام باشه رو می شورم. دیگه نمی خوام مغزم بیشر از این پوسیده بشه.
اینجوری خیلی سبک تر میشه.
دیگه نمی خوام سیم های ارتباطی شو وصل کنم. همون جوری می ندازم تو جاش. و آسوده و سبک بال به زندگیم ادامه بدم. به آرزوهام جون بدم.
آره . بالاخره ١ روز می کنم. بالاخر ١ شب مسواک می زنم. قول میدم.
