مدتها پیش من باعث و مسبب حسادت خیلی ها بودم.اما حالا،دارم به خیلی کس ها و چیز حسادت می کنم.سوز آه و حسرت نگاه های تعقیب کننده مادی من که روز به روز تو عمق و ژرفای اجتماع و افراد و درجاتشون فرو می بره و منو از درون می سوزونه.
وقتی به گذشتم نگاه دقیق تری می کنم خودم رو مقاوم تر و برتر می بینم اما حالا توانایی این رو ندارم که در احوال حالم و حضور کنونی ام نگاه کنم چه برسه به اینکه دقت کنم.
نمی دونم شاید این بلوغ مزخرف سنی منو تبدیل به یک کودک عاجز و درمانده کرده باشه.وقتی یه سیری تو زندگی ات داشته باشی و بخاطر غفلت این بینش رو از دست بدی و دوباره برگردی روی نقطه صفر اول،توانایی حرکت تو لحظه شعور و نگرش و بینش خیلی خیلی سخت میشه.بعد حرکت کردن و رفتن و رسیدن به اونجایی که سالها درش بودی هم سخت میشه.کمتر کسی هست که بتونه راه رفته رو دوباره پیدا کنه.این دایره زندگی داره رو حجم و مختصات خاصی، زمان رو می بلعه.طوری که نمی توان دید که فلک چطور روی ستون پایه پرگار می چرخه.
شاید بی توجهی خودم به زندگی ام.شاید راه دادن افراد دیگری به زندگی ام که نباید اجازه مانور بهشون می دادم زندگی مو این شکلی کرده.روز به روز قرایح سریعم رو خاموش تر و خفه تر می بینم.دارم کسی رو از دست می دم که وجود منه.شاید هم از دستش دادم.این کمر درد ها،سرفه های عمیق،چشم های کم سو تر از دیروز،شاید اینها همه و همه نتیجه اشتباهاتم باشن.که انجماد خون تو شریان هام ناشی باشه.شاید منی که خودمو تو دروغ ها و حماقت های دوستی گول زدم.حرکت تند خون رو کند کرده باشم.چه صفت خوبی؟
احمق. حماقتی که همیشه و همیشه انجامش دادم با حالی که ازش باخبر بودم اما نه به اندازه امروز.
حماقتی که باعث شد یادم بره از چه کسانی متنفرم
حماقتی که افراد رو تو جام فریب به کالبد دوستی تزریق کردم و خودم رو اسیر زهر نادانی کردم.
نارنین کم رنگی تو یه دلیل مهمه.
